تبليغاتX
مرداب تنهایی
 

چشمهایت را خوب باز کن چهره ی خود را در هر تصویری می بینی،گوشهایت را خوب باز کن و گوش بده ، صدای خویش را در همه ی صداها میشنوی... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 12:16  توسط مریم | 

 

منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را
اینچنین دانسته بودم ، وین چنین دانم
لیک
ای ندانم چون و چند ! ای دور
تو بسا کاراسته باشی به ایینی که دلخواه ست
دانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیک
کاش این را نیز می دانستم ، ای نشناخته منزل
که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه
یا کدام است آن که بیراه ست
 ای برایم ، نه برایم ساخته منزل
نیز می دانستم این را ، کاش
 که به سوی تو چها می بایدم آورد
 دانم ای دور عزیز !‌ این نیک می دانی
 من پیاده ی ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاه ست
 کاش می دانستم این را نیز
که برای من تو در آنجا چها داری
 گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار
می توانم دید
از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام
تا از آن شادی به او سهمی توان بخشید ؟
 شب که می اید چراغی هست ؟
 من نمی گویم بهاران ، شاخه ای گل در یکی گلدان
 یا چو ابر اندهان بارید ، دل شد تیره و لبریز
 ز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست ؟


  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 16:45  توسط مریم | 

 

خداوند اندیشید و اولین اندیشه او فرشته بود .

و خداوند سخن گفت و اولین سخن او انسان بود.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 16:14  توسط مریم | 
 

 

 

 

یک بار مشتم را از مه آکنده کردم،آنگاه آن را گشودم .

ناگهان دیدم که آن مه به کرمی تبدیل شده است.

هنگامی که مشتم را بستم و دوباره آن را گشودم گنجشکی یافتم. برای سومین بار ،هنگامی که مشتم را بستم وگشودم در کف دستم مرد اندوهگینی را دیدم که به آسمان خیره شده است .

دوباره مشتم را بستم و آن را گشودم . چیزی جز مه نیافتم.ام ترانه اد در اوج زیبایی شنیدم. 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 16:8  توسط مریم | 

عمر من دیگر چون مردابی ست
راکد و ساکت و آرام و خموش
نه از او شعله کشد موج و شتاب
 نه در او نعره زند خشم و خروش
گاهگه شاید یک ماهی پیر
 مانده و خسته در او بگریزد
وز خرامیدن پیرانه ی خویش
موجکی خرد و خفیف انگیزد
 یا یکی شاخه ی کم جرأت سیل
 راه گم کرده ، پناه آوردش
و ارمغان سفری دور و دراز
 مشعلی سرخ و سیاه آوردش
بشکند با نفسی گرم و غریب
انزوای سیه و سردش را
لحظه ای چند سراسیمه کند
دل آسوده ی بی دردش را
یا شبی کشتی سرگردانی
 لنگر اندازد در ساحل او
 ناخدا صبح چو هشیار شود
بار و بن برکند از منزل او
یا یکی مرغ گریزنده که تیر
خورده در جنگل و بگریخته چست
دیگر اینجا که رسد ، زار و ضعیف
دست و پایش شود از رفتن سست
 همچنان محتضر و خون آلود
افتد ، آسوده ز صیاد بر او
 بشکند اینه ی صافش را
ماهیان حمله برند از همه سو
گاهگاه شاید مرغابیها
خسته از روز بر او خیمه زنند
شبی آنجا گذرانند و سحر
سر و تن شسته و پرواز کنند
ورنه مرداب چه دیدیه ست به عمر
غیر شام سیه و صبح سپید ؟
روز دیگر ز پس روز دگر
همچنان بی ثمر و پوچ و پلید ؟
ای بسا شب که به مردب گذشت
زیر سقف سیه و کوته ابر
 تا سحر ساکت و آرام گریست
باز هم خسته نشد ابر ستبر
 و ای بسا شب که ب او می گذرد
غرقه در لذت بی روح بهار
او به مه می نگرد ، ماه به او
 شب دراز است و قلندر بیکار
 مه کند در پس نیزار غروب
 صبح روید ز دل بحر خموش
همه این است و جز این چیزی نیست
عمر بی حادثه ی بی جر و جوش
دفتر خاطره ای پاک سپید
نه در او رسته گیاهی ، نه گلی
 نه بر او مانده نشانی نه، خطی
اضطرابی تپشی ، خون دلی
ای خوشا آمدن از سنگ برون
سر خود را به سر سنگ زدن
 گر بود دشت گذشتن هموار
 ور بوده درخ سرازیر شدن
ای خوشا زیر و زبرها دیدین
 راه پر بیم و بلا پیمودن
 روز و شب رفتن و رفتن شب و روز
جلوه گاه ابدیت بودن
عمر « من » اما چون مردابی ست
راکد و ساکت و آرام و خموش
نه در او نعره زند مجو و شتاب
نه از او شعله کشد خشم و خروش

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 15:16  توسط مریم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
عمر من دیگر چون مردابی ست
راکد و ساکت و آرام و خموش
نه از او شعله کشد موج و شتاب
نه در او نعره زند خشم و خروش

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM